شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

دومین جلسه پایش رشد

گل پسر روز دوم تولدت  توی بیمارستان روانشناس کودک اومد و هم درباره رفتار با تو و هم درباره اوضاع و احوال من تو هفته های اول زایمان  صحبت کرد و قرار شد که هر 3 ماه ببرمت مرکز پایش  و روانشناسی کودک.اینم بگم که هر چند وقت یکبار زنگ میزنن وحال و احوال تو رو می پرسن. 3 ماهگی نشد که بریم ولی برای 6 ماهگی وقت گرفتم و رفتیم. جلسه خوبی بود .کلی در مورد تربیت و آموزشت تو این سن حرف زد و کلی کتاب آموزشی هم برای تو وهم برای من ،اسباب بازی مناسب6 تا 9 ماه رو  هم بهم معرفی کرد . چیزایی که گفت و یادم مونده .. - باز هم گذاشتن موسیقی کلاسیک در روز به مدت 10 دقیقه. -موسیقی کودکانه -اینکه بابایی باید حداقل هفته ای 3 بار تورو ما...
30 دی 1392

شنبه های نق نقو

گل پسرم ،عسل مامان چرا انقدر از روزهای شنبه بدت میاد؟ از صبح که پا می شی شروع می کنی به نق زدن،الکی گریه می کنی،بهونه می گیری تا شب که بخوای بخوابی. بغلت میکنم نق می زنی،می شینم نق می زنی،راه می برمت نق می زنی،می خوابیم نق می زنی....یعنی قشنگ کل شنبه تو مشغول نق نقی....چرا؟؟؟دیگه نمی دونم چیکارت کنم. خلاصه  از الان معلومه  که اصلا از شنبه ها خوشت نمیاد. ...
28 دی 1392

شصت پا

از روزی که تونستی انگشت های پات رو بگیری،برای خوردن شصت پات لحظه شماری کردم،گاهی خودم کمکت میکردم،تشویقت میکردم،ولی انگار نه انگار دیگه داشتم از دیدن این صحنه نا امید می شدم که...امروز  وقتی رو زمین بودی شصت پاتو خوردی.کلا به 2 ثایه هم نشد و ول کردیش ولی اگه بدونی من چه لذتی بردم دیگه تو پوست خودم نمی گنجیدم ،نمی دونی چه صحنه قشنگی بود آخه از اینکه بچه ها اینکار رو می کنن خیلی خوشم میاد و تو  هم بالاخره موفق شدی. می بینی پسرم کوچک ترین کارهای تو چه عقل و هوشی از من می بره. . . . آفرین مادر تو باعث افتخار منی ...
25 دی 1392

لالایی

پسرم بزرگ شدی  لالایی هام یادت نره چقدر برات قصه بگم دوباره خوابت ببره چقدر نوازشت کنم ،تا تو به باور برسی وقتی مامانه قصه هات خم شده پیش روی تو اگه چروک صورتم می بره ابروی تو لالایی هام یادت نره بزار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره از اون روزا که مشت من با دست تو وا نمی شد  تو خوب و بیداری تو هیچ کسی بابا نمی شد اون که تو اوج خستگیش خنده رو لباش بودی شب که به خونه می رسید سوار شونه هاش بودی بابا اگه دلش پره  از دست دنیا دلخوره امون زندگیش تویی وقتی که غصه می خوره   پسرم بزرگ شدی  لالایی هام یادت نره   چند روز پیش بخاطره یکم تغییرات تو خونه مجبور شدم تورو بزارم خونه خاله ال...
23 دی 1392

نیم سالگی

در شش ماه اول نوزاد یه سری دانسته های اولیه از زبان عشق دار. زبان های مختلفی مثل بغل کردن. زبان چشم ها. زبان لبخند. نشانه های صوتی شادی و ناراحتی وجود داره. این واژه های ضروری عشق هستن، که باید قبل از صحبت کردن از عشق یاد بگیریم.                                                                                              سلمافری برگ میگن بچه تو شش ماهگی به اوج شیرینی و با مزه بودن میرسه. یعنی ...
20 دی 1392

چکاپ 6 ماهگی

دیشب رفتیم دکتر و بعد از معاینه اینبار هم یه اسم جدید برات گذاشت..(( حاج آقا رستم )). داری می خندی ؟  اره بخند چون منم کلی خندیدم،بهت گفت قراره با این هیکل رستم بشی ؟ گفت پسر جان این شکم ،شکمه حاجی هاست. یه آفرین هم به من گفت و خداروشکر همه چیز خوب  بود و وعده های غذات رو هم مشخص کرد و گفت بجای 15 قطره ، 20 قطره آهن بهت بدم. راستی تو برای اولین بار غریبی کردی و زدی زیر گریه ، اونم چه گریه ای قطره قطره اشک میریختی.به دکتر میگم این بار اول که داره غریبی میکنه،میگه این نشون میده که داره بزرگ میشه!! البته تو کلا پسر اجتماعی هستی  و بغل همه میری،من فکر کنم بخاطره واکسن روز قبل بود که از دکتر ترسیدی! اخه 10.17 بردمت بر...
19 دی 1392

برای پسر کوچولوم

شازده خان چند وقت پیش برات یه کتاب کوچولو خریدم که یه سری جملات قشگ داره و میخوام  اگه شد هربار برات یه جمله رو بنویسم.   بزار یکمی هم از این روزات بگم حسابی شیطون شدی و بازیگوش دیروز داشتی یکی از اسباب بازی هاتو میخوردی،من بهت گفتم نه نباید بخوریش برگشتیو نگام کردی و دوباره خوردیش.چند باری صدات کردمو تو نگاهم میکردی،بعد زدی زیرگریه و دوبار مشغول خوردن شدی و دیگه هرچقدر صدات کردم بهم توجهی نکردی...!!!..مرسی که به حرفم گوش دادی. برای خوردن فرنی همچین بالا پایین میپری و تو هوا  کاسه و قاشق رو میزنی . تازگی با خوابیدن مبارزه میکنی.(خیلی زیاد میخوابی داری اینطوری تلافی می کنی اره...راس ساعت 7 صبح بیداری) یه موقع ها...
19 دی 1392

ایلیای خاله

تولد 6 ماهگیه تو با تولد 8 سالگیه ایلیا یه روز شد. میخوام اینجا یکم برای ایلیا بنویسم اخه به اندازه تو برام عزیزه و مثل تو دوسش دارم. ایلیای خاله روز تولد تو یکی از روزهای فراموش نشدنی برای منه،وقتی مامانت توی بیمارستان بود  خیلی استرس داشتم  راسته که میگن خاله مثل مادر میمونه وقتی پرستار اومد و گفت دنیا اومدی از خوشحالی کلی گریه کردم و از اون روز به بعد تو شدی پسر خودم. روزی نبود که نبینمت یا تو خونه مامان جون بودی یا من میومدم خونه شما،دیگه همه جا حرف تو بود،خیلی خاص و دوست داشتنی بودی همینطور که الان هستی. وقتی یکی ازت تعریف میکنه،وقتی تو مدرسه شاگرد اول میشی.نمیدونی من چه حالی میشم و چقدر ذوق می کنم،چقدر خوبه پسری مثل...
18 دی 1392

نشستن تو

چند روزی بود که خیلی خوشگل مثل اقاها میشستی ولی خوب نهایتا 4 دقیقه و بعد چپه میشدی. ولی امروز در سن 5 ماه و 26 روزگی تونستی کامل بشینی خودت دستاتو بغلت میذاشتی و تعادلت رو حفظ میکردی.میدونی ساعت چند بود ، 6 و نیم صبح.با اینکه گیج خواب بودم ولی کلی  با بابایی ذوق کردیم و بابایی همش تشویقت میکرد.تو هم هم میخندیدی آفرین پسر نازم
14 دی 1392